بیایید از پس لحظه ها بگذریم و به امید لحظه های بعدی زندگی نکنیم اینگونه بیاندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه های بعدی ![]()
![]()
![]()
هميشه در عشق فاصله هايی است !
فاصله هايی كه در ابهام غرقند !
لحظاتی به تماشايم بنشين ، اين تنها دلخوشی من در خلوت جاودانگی است .
سكوتم را به رؤيايت گره بزن و اندوهت را به بيكرانم جاری ساز .
به تماشايم بنشين ، اما نزديك مشو كه چيزی جز آوای مرگ و فريادی جز تنهايی نخواهی شنيد و افقی جز نيستی نخواهی ديد .
اين دوزخ سوزان برای تنهايی و غم من است ، اگر در عين تشنگی نمينوشم و در بغض نميگريم ، از اين ميترسم كه دانه ای بر سينه ام برويد و خلوتم را برچيند ....
هميشه در عشق فاصله ای هست حتی شايد پس از مرگ .... !
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی يك سيب ميكند مأنوس
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
***
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشياست
و عشق ..
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هايی كه غرق ابهامند
نه ،
صدای فاصله هايی كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ ميشوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست .
امروز یه جورایی دلم هوایی شده بود و اگه وقتش رو داشتم دوست داشتم که از صبح که از خونه میزدم بیرون برم فقط روی یارم رو ببینم و بهش بگم که هیچ جا نرو و بمان بامن ........
ولی خدا یش چونکه اصلا امکانش رو نداشتم یه جورایی خودم رو مشغول می کنم مثل همیشه که از یادم بره و بتونم بهتر فکر کنم .
فکر کنم به گذشته به حال و به آینده....
با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره
آخرین ذرات موندن توی رگ هام نمی میره
با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من
...
وقتی میخواستم بگم میخوام بمونم باهات
یه جا دل سپردم غمها را بی تو بردم
منو نبر از یادت منی که بی تو مردم
جمعه ایی که گذشت برای من خیلی مفید و سازنده بود آخه یه سری صحبت هایی شنیدم که یه جورایی خیلی برام سازنده بود ...
یه جورایی حرف هایی که میشنیدم برام خیلی سازنده بود
مثلا یکی میگفت اگه میخواهید یه کاری رو بکنید باید به خودتون امر کنید که باید این کار رو بکنید و حتی اگه یکی خواست سردتون کنه و بگه که این کاری که تو میکنی اگه نشه چی ؟؟؟ اصلا سرد نشین و بگین یا موفق میشم یا موفق میشم ...
می گفت اصلا تو کارتون نباید شک کنید و کاراتون مثل امتحان میمونه که باید توش موفق بشین ...
یا که می گفت اگه دیدید که یه تجربه ایی موفق هستش اصلا نخواهید که توش ابدا به خرج بدین و بگین حالا بزارید من توش این کار رو اضافه کنم مثالشم این بود که می گفت اگه توی زمستان برین کوه از یه جای پا کوب شده و رد پا میرین یا اینکه خودتون یه راه درست میکنید...؟؟؟؟
پس بیاییم همه از تجربه های مفید و سازنده دیگران استفاده کنیم
تورا از بین صدتا گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت را به پا کردم
برای پایان نقطه ی تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
یه مدتی بود که خیلی به حرفهای داداشم فکر میکردم که چی میگه چرا این جوری با من حرف میزنه نمیفهمیدم یا بهتر بگم منظورش رو یه طور دقیق نمی فهمیدم یه جورایی فکر می کردم همش میخواد بدونه من دارم چیکار میکنم. همش پشت سرم سایش رو احساس می کردم حتی یه روزی که داشت سالنامه منو ورق میزد به یه صفحه رسید که نتونست بخونه که از من پرسید این چیه و منم جوابش این جوری دادم که باید سکرت میموندش که انگار خیلی بهش بر خورده بود که این دیگه چه نوشته ایی. که ازاون ماجرا به بعد سایه داداشموسنگین تراحساس می کردم که تو کارای من دقیق تره یا که بهتر بگم یه جوری شده بود که بتونه مچ منو بگیره ....
ولی وقتی این مطلب رو توی یه سایت خوندم برام دوباره یه سوال پیش اومد که واقعا چرا...؟؟؟
وقتی گریه کردیم گفتند بچه ای, وقتی خندیدیم گفتند دیوانه ای, وقتی جدی بودیم گفتند مغروری, وقتی شوخی کردیم گفتند مرد باش, وقتی حرف زدیم گفتند پر حرفی, وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقی حالا هم که عاشقیم میگویند گناه ,آخرش باید چی کار کنیم
نمی دونم داداشم بیاد و این مطلب رو بخونه یا نه ولی هنوزم اون کارش برام جای تعجب داره که چرا اون کاررارو کرد اون جوری میگفت !!!!