تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
+ نوشته شده در  84/08/28ساعت 7:40  توسط بهشاد   | 

 

اگر واقعیتی به نام دوست داشتن وجود داشته باشد

بدان که جزئی از من شده ایی و برای همیشه در قلب شکسته من جای پیدا کردی

به خاطرت نگران هستم چون برایم بیش از هر چیز مهم هستی ...

اگر خورشید تابیدن را ، ماه درخشیدن را ، ستاره چشمک زدن زا ، ابر باریدن را از یاد برند ....

هرگز تو را از یاد نمی برم .

 

راستی فکر کردید چی میشد زندگی دنده عقب هم داشت ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  84/08/25ساعت 14:36  توسط بهشاد   | 

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد...لحظه های ویرانیم را حس نکرد ...در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد...آسمان غم گرفته ام هیچگاه برکه طوفانیم را حس نکرد...آن که سامان غزل هایم اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

                            فقط تو منو از یاد نبر ای تنها دلیل بودن من

+ نوشته شده در  84/08/19ساعت 17:18  توسط بهشاد   | 

چرخ که امشب که به کام دل ما خواسته گشتن

دامن وصف تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی

سعدی این گفت شد از گفته خود پریشیمان 

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هزیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان دیدن

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو به روی تو گوید که تو در خانه مایی

 

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت که غم از بیم رغیبان به طبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رغیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

+ نوشته شده در  84/08/13ساعت 12:30  توسط بهشاد   | 

یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم

 طاقت نداره دلم دلم بی تو چه کنم

پیش عشق زیبا زیبا خیلی کوچیکه دنیا دنیا

با یاد توام هر جا هرجا ترکت نکنم

 سلطان قلبم تو هستی دروازه های دلم را شکستی

پیمان یاری به قلبم تو بستی با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هر جا بر یار دیگر نبندم دلم را

سر شارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا

 

 

امروز هنوز یه چند صباحی مونده به روز قشنگ و زیبای تو هنوز یه چند صباحی مونده به روز تو به روزی که تو به دنیا آمدی هنوز یه چند صباحی مونده به اون روزی که ......

الان که دارم این پست رو می زارم همش تو یادمی ولی نمی دونم که چرا یه سیاهی داره نزدیکمون میشه بزار ازت  یه سوال بپرسم تا اون سیاهی نزدیک نشده و حالا که این چند روزه اومدی اینجا و منو داری با وجودت یکی می کنی .

مگه خودت نبودی که می گفتی من یه روی سکه دارم و زیر و بم یکیه مگه اون روز تو نبودی که میگفتی من از دروغ بدم میاد پس چرا تو هم میخوای منو دور بزنی . اون شب اون جوری میگی و امشب اینجوری میشنوم که گفتی... به قول یکی ازاقوام که میگه بد شدن آسونه از خوبیات بگو .

نمی دونم دورست و حسابی چی باید بگم ولی بزار اینو بگم که هم تو ناراحت نشده باشی هم من راحت شده باشم میخوام بهت بگم که...

 بابا جون من ، بامن به از این باش که با دیگرانی .  

صحبت هام یکمی طولانی شد ولی بزار برای تولدت اینو بگم که ...

 

اگه روزی دیدی هزار نفر دل نگرونت هستن بدون اولیش منم

یا اگه روزی دیدی ده نفر دل نگرونت هستن بدون اولیش منم

و اگه دیدی روزی هیچکس دلنگرونت نیست بدون اون روز من مردم....

 تولدت مبارک سلطان قلب من

 

بر سر هر گور سلیبی می آورند تا همگان بدانند که مرده ایی در آن خفته پس تو هم سلیبی بیاور تا همگان بدانند که گورستان قلب من در قلب توست ...

                                                                                            همیشه و در همه حال دوستت دارم

 

 

                                    

+ نوشته شده در  84/08/11ساعت 4:52  توسط بهشاد   | 

گل را بابویش     پروانه را با آزادیش

آینه را با صافیش    دریا را با امواجش

خورشید را با حرارتش    پدر را با نصیحتش 

مادر را با محبتش    و تورا نمی دانم .... دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در  84/08/10ساعت 5:48  توسط بهشاد   | 

امروز عجب روزی بود برای من یه روزی که همه جوره عقده گشایی کردم هرچی که خواستم تونستم بگم ولی نمی دونم چرا قبل از صحبتهای من این کتابخونم ...

 

گریه کن گریه قشنگه   

گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروره

مرهم این راه دوره

سر بده آغاز هق هق

خالی کن دلی که تنگه

 

انو بگم که بلرخره این حرفهایی که سر دلم مونده بود و سر دلش مونده بود بهم گفتیم و راحت شدیم یا بهتر بگم راحت شدم آخه اون حرفها داشت یواش یواش برام سنگنی می کرد .

 

عاشقم من عاشـقی بیقرارم

کــــــس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در سر ندارم

من به لبخندی از تو خرسندم

مهر ای من آرزومندم

بر تو پایبندم  از تو وفا خواهم

من ز خدا خواهم

تا به رهت بازم  جـــــــــــــــان

تا به تو پیوستم

از همه گسـستم

بر تو فدا سـازم جـــــــــــــــان

+ نوشته شده در  84/08/08ساعت 5:35  توسط بهشاد   | 

دو سه شبه چشام به دره      خدا کنه که خوابم نبره

تو این قفس که زندون منه    دلم گرفته و منتظره   

                  خدا کنه که خوابم نبره

می خوام که دل به دریا بزنم  نسیم حرف رو یکجا بزنم

چرا کسی نمی گه به من      عشق و امیدم به کجا رفته

شبا که یکه تنها بمونم        با قصه ها تو دنیا بمونم

به کی آخه می تونه بگه      که پشیمونه چرا رفته

فردا دوباره پاییز میشه باز   دل از قصه لبریز میشه باز

ای آسمون عشق پشیمون میشی   به سوز عاشق نساز که دل خون میشی باز

+ نوشته شده در  84/08/07ساعت 8:0  توسط بهشاد   | 

شده پایان عمر شیر خدا در عزای او انس و جان گرید

 غمین باشد دخترش زینب ، همسرش زهرا در جنان گرید

دگرباره داغ خاطره ضربت سیلی می شود احیاء

 که زینب در ماتم بابا همچو زهرای نو جوان گرید

 

امیرت کو مسجد کوفه     چرا ساکت گشته ایی کوچه

 

غروب آکد پشت ابر ستم چشمه خورشید دو عالم شد

 دل اهل آسمان و زمین زین عزای عظیم بر زمان شد

شده محشر مسجد کوفه فاطمه آید با رخ نیلی

 ترا قاتل دوری من یا تیغ بران ابن مجلم شد

 

امیرت کو مسجد کوفه     چرا ساکت گشته ایی کوچه

 

بگو بامن ای پدر سخن سوی بستر تو زینب آمد

 ز دوری مادرم زهرا جان زهرایی بر لبت آمد

تو بودی بابا انیس دلم مونس خلوتهای غمهایم

 ببین بابا دل خونین زینب زار و مضطرب آمد

 

امیرت کو مسجد کوفه     چرا ساکت گشته ایی کوچه

+ نوشته شده در  84/08/04ساعت 7:47  توسط بهشاد   | 

خداوندا! ما به تو پناه می بریم از فتنه امگیزی های شیطان رانده شده و از حیله اش و مکر هایش و از انکه به وسوسه های باطلش که در دل ما می افکند و به وعده هایش و فریبش و دام هایش اعتماد کنیم ...

......

...

...

او را از عرصه زندگی ما بران و سبب کوششمان در راه محبتت وی را با سر به خاک ذلت در افکن و میان ما و او حجابی قرارده که او را ندرد وسدی محکم و نفوذ ناپذیر که او را نشکافد خدایا..... !

ما را از هدایتی که در ثبات و دوام مانند ضلالت شیطان باشد بهره مند فرما ...

...

.....

..

 

شهادت اولین امام شیعان ، امیر المومنین امام علی (ع) بر همگان تسلیت باد .

+ نوشته شده در  84/08/02ساعت 5:7  توسط بهشاد   |