مي توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نورانيت عشق الهی در آن تجلی کند .
مي توانم همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زيرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستم .
مي توانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات زندگيم باشم .
مي توانم آنقدر آنقدر قلبم را سرشار از عشق و محبت کنم که ديگر جايی برای کدورت و دلخوری نباشد .
مي توانم به خاطر همه آن چيزهايی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم .
مي توانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روی زمين باشم .
مي توانم در مسير رسيدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران .
مي توانم هرگاه نياز به ممد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب او را صدا زنم .
مي توانم به آنچه خداوند برايم در نظر گرفته راضی باشم يعنی جهان آفريده شده .
مي توانم با محبت خالصانه قلب پدرم ، مادرم ، همسرم ، خواهرم ،برادرم و فرزندم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم .
مي توانم در تصميم گيری هايم از استاد بزرگ يعنی تجربه کمک بگيرم .
مي توانم بدبينی را از خود دور کنم و به خوش بينی به زندگی رو بياورم .
مي توانم خالص ترين و پاک ترين بشوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم اين گونه باقی بمانم .
مي توانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقيقت را بيابم .
من مي توانم اگر بخواهم
بیایید تفاوتها را بشناسيم
تفاوت زيستن
با
تفاوت زندگي كردن را
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.زن به آب رودخانه نگاه می کرد,مرد را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند.خداخوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود.زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود.زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت.مرد خندید.
خدا به زن گفت:به دستای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد,زیبا کنی.
مرد خانه ساخت و زن خانه را زیبا و گرم کرد.آنها خوشحال بودند.خدا خوشحال بود.
یک روز,زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد.دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرنده نیامد.پرواز کرد و رفت.دستهای زن رو به آسمان ماند.مرد او را دید.کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت:از بهشت شاخه گلی به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد.زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود.
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از آن شیره ی جانش به او بنوشاند.
مرد زن را می دید که می خندد.کودکش را دید که شیر می نوشد.بر زمین نشست و پیشانی بر خاک نهاد.خدا شوق مرد را دید و خنید.وقتی خدا خندید, پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست.
خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید,تا مهربانی را بیاموزد.راست بگویید,تا راستگویی را بیاموزد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهید,تا همیشه به یا د من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و ولابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.خدا دید که زیر باران مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته است,که خیس نشود.زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.خدا دست های بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که...
خدا خوشحال بود.چون دیگر,غیر از او هیچ کس تنها نبود.
يادمان باشد:
التماس، شكوه زندگي را فرو ميريزد
و
تمنا، بودن را بيرنگ ميكند.
می گویند روزی کوهنوردی تصمیم گرفت که بلند ترین قله را فتح کند . بنابراین پس از سال ها آماده سازی خود ، سفر ماجرا جویانه ی خود را آغاز کرد ، اما از آنجا که می خواست این افتخار فقط نصیب خودش شود ، تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود . به همین خاطر شروع به بالا رفتن از قله کرد و تا شب به این کارش ادامه داد . سیاهی شب تمام کوهستان را فرا گرفت و کوهنورد دیگر نمی توانست چیزی را ببیند . ماه و ستارگان در پشت ابرهای سیاه گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
اما او با اراده ای مصمم به بالا رفتن از کوه ادامه داد .
هنوز چند قدمی نداشت که سر خورد و به پایین پرت شد. درست در لحظاتی که مرگ را در چند قدمی خود احساس می کرد ، ناگهان حس کرد که طنابی به دور کمرش بسته شده و او را به شدت می کشد .
او میان آسمان و زمین آویزان بود ...
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن لحظات سخت ناگهان کوهنورد از ته دل فریاد کشید :
خدایا کمکم کن !
صدایی از آسمان به گوش رسید :
از من چه می خواهی ؟
نجاتم بده !
آیا یقین داری که می توانم تو را نجات بدهم ؟
بله ایمان دارم که می توانی.
پس طنابی را که به کمرت بسته ای را قطع کن...
برای چند لحظه سکوت حکم فرما شد و کوهنورد دو دستی طناب را چسبید....
فردای آن روز گروه نجات جسد یخ زده ی کوهنورد را پیدا کردند .
در حالی که از طنابی آویزان بود و دستهایش محکم به طناب چسبیده بود .
در حالی که فقط چند قدم بالا تر از سطح زمین قرار داشت.....................
شما چی فکر می کنید ؟؟؟!!!!
اولین چیزی که بعد از خوندن جمله ی "طنابی را که به کمرت بسته ای قطع کن" به ذهن شما رسید چی بود؟؟؟!!!!