تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

طبق آخرین تصمیم کمیته اجرایی خونمون از نشستن پشت موتور تا گرفتن گواهینامش ممنوع شدم  و این بدترین تصمیمی بود که باهاش مواجه شده بودم ولی خوب همه این تصمیمات به خاطره خودمه

 

بهار به لطافت حریر است نرم و روح نواز

بهار به ترنم باران است شادی بخش و شور آفرین

و بهار به روانی نسیم است آرام و زمزه کنان

 

پ. ن: امید وارم سخن عشق رو تو خونه تکونیتون از قلبتون نتکونده باشین.

 

پ. ن2:نگاه به آرشیو یکسال گذشته که یاد آور لحظات تلخ و شیرین زندگی ارزش داره حتما این کار رو بکنید

 

سال 1385 بر تمامی دوستان مبارک باد

 

لحظه‌ها همچون رودخانه‌هايي هستند كه به درياي ابديت مي‌ريزند، لحظات خوب را بيافرينيد و ارزش آن‌ها را بدانيد كه هر كدام از آن‌ها روزي در امواج ابديت ناپديد خواهند شد

+ نوشته شده در  84/12/29ساعت 6:56  توسط بهشاد   | 

مرد ثروتمندی همراه با هشت پسر و دختر و نوه هایش در یک باغ بزرگ زندگی می کرد و با اینکه همه چیز داشت، نگران فرزندان و نوه هایش بودکه به خاطر ثروت او ، هیچ کدام کار نمی کردند و زحمت نمی کشیدند.

یک روز مرد ثروتمند فکری به سرش زد ... فردا صبح هر کدام از فرزندان و نوه ها که می خواستند از وسط جاده باغ بگذرند ، چشمشان به تخته سنگ بزرگی افتاد که راه عبور و مرور آنها را بسته بود . اما آنها نمی دانستند که مرد ثروتمند از پنجره اطاقش آنها را نگاه می کند.بدون اینکه به خودشان زحمت بدهند که لااقل سنگ را از سر راه خودشان یا بقیه ی اعضای خانواده بردارند ، از کنارش گذشتند و رفتند.خورشید کم کم داشت غروب می کرد و مرد ثروتمند از دیدن آن صحنه ها سخت متاثر شده بود که ناگهان متوجه شد که پیرمرد خدمتکار در حالی که لوازم زیادی در دست داشت ، همین که به تخته سنگ رسید ، لوازمش را پایین گذاشت و به هر سختی بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور کرد و ... که در همان لحظه چشمش به یک کیسه پر از صد دلاری افتاد. پیرمرد باغبان داخل کیسه را نگاه کرد تا صاحبش را پیدا کند ، که یادداشتی را وسط بسته های صد دلاری دید که نوشته بود : «هر سد و مانعی که سر راهتان باشد ، می تواند مسیر زندگیتان را تغییر دهد ، به شرط آنکه سعی کنید آن مانع را از سر راه بردارید!»

پیرمرد باغبان خوشحال بود ، اما پیرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشک می ریخت...

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت 6:49  توسط بهشاد   | 

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

اين ديوانگيست ...

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...

اين ديوانگيست ...

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است...

اين ديوانگيست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم...

و به ياد داشته باشيم که هميشه...

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم..

 

 

+ نوشته شده در  84/12/14ساعت 7:52  توسط بهشاد   |