لحظهها همچون رودخانههايي هستند كه به درياي ابديت ميريزند، لحظات خوب را بيافرينيد و ارزش آنها را بدانيد كه هر كدام از آنها روزي در امواج ابديت ناپديد خواهند شد
آنزمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
باز سالی نو و باز من در انتظار روزی که به دیدن روی جانان به لبخندی از او جان بگیرم ، هر چند در آن روز پیر باشم و از کار افتاده . اگر روزی لبخند رضایتی از دوستی به روی انسان بنشیند ، همان روز ، روز شکفتن و جوانه دادن است و همان دم لحظه تحویل سال نوی جان . شکوفایی روز و سال و ماه نمی شناسد چرا که وجود خود ، کتاب است و هر لحظه باید در این کتاب برگی نو نگاشت و برگی نو را کشف کرد و خواند.
آمدن بهار و تحویل سال نو تنها یک قرار است و یک بهانه برای پاتوق آنهایی است که با خود قرار گذاشته اند پنجره های دلشان را رو به خود باز باز کنند . بهار پاتوق آنهایی است که با خود قرار گذاشته اند هر شب وجودشان خانه تکانی کنند . بهار پاتوق و مقر همه آنهایی است که دلی شاد می خواهند و رضایت تحقیقی می طلبند . بهار پاتوق آنهایی است که از زمستان هراس ندارند و همیشه منتظر باش مستقیم نور خورشیدند . بهار محل قرار و مدار شکوفه ها و غنچه هاست با جوانه ها ....
محل قرار کویر است با آبی به آبروی جوانمردان ....
بهار تنها یک قرار است ، یک یاد آوری است و یک بهانه برای شکوفایی از جان جانان بین انسان.
دریا بدون آسمان رنگی ندارد... پس من دریا و تو آسمان ....!!!
آنچه راکه دوست دارید بدست آورید وگرنه مجبورید آنچه را که بدست می آورید دوست داشته باشید
یکسال گذشت یکسال از با تو بودن گذشت و لحظه های با تو بودن تمام شد انگار همین دیروز بود که آمدی و با آمدنت همه را شاد کردی انگار همین دیروز بود که شادی رو باخود به خانه ما آوردی و ما با توبودن را احساس کردیم .
امروز هر جا که میرفتیم بوی تو بود و نگاه تو و صحبت های تو ولی از تو باز مانند این چند وقت فقط یادت بود .
امروز از لحظه ایی که در ماشین نشستم همش به یاد تو بودم و یاد اون یاد ها و خاطره ها یاد اون بیرون رفتنها و اون خرید ها یاد اون نوازش های مهر بان تو و نگاه های و محبت انگیز تو یاد تو و ......
نمی دانم که باید چه بگویم فقط این را بگویم که امسال جات میون ما خیلی خالیه خالی تر از اونی که فکر و احساسش رو بکنی .
کاش می شد تا شقایق ها گریست
کاش می شد یک تبسم آفرید
کاش می شد چون ستاره پاک بود
آسمان را با صداقت دوست داشت
کاش می شد با سحر بیدار بود
در سکوت شب امید صبح داشت