تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

همیشه وقتی صحبت می شد و یکی بهم میگفت برنامم خیلی فشرده شده به این موضوع همیشه می خندیدم و میگفتم که بابا برنامه ریزیت اشتباس ولی حالا با تمام وجودم دارم درک میکنم که برنامه فشرده یعنی چی ...؟ روزها یکی پس از دیگری میگذرند و ما هم همچنان در کف یه وقت خالی موندیم .

یه درس از زندگی  :

يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

+ نوشته شده در  85/04/29ساعت 21:59  توسط بهشاد   | 

امروز یک سال از شروع این وب میگذره و با گذشت یک سال از شروع این وب یک سال هم به عمر ما اضافه شد و ما هم یه یک قدم از جوونیمون رو پشت سر گذاشتنیم .........

توی این یه سالی که گذشت از همه خوبیها و همه بدی هایی که برام داشت درس گرفتم که نباید بیخودی به کسی دل بست و نباید بیخودی به کسی دل داد و کسی رو امید وار کرد هنوز که هنوزه وقتی یاد اون موضوعی که یکی رو بد جوری قالش گذاشتم و الکی بهش امید دادم می یوفتم یه جورایی از خودم خجالت می کشم که چرا اون کارو با هاش کردم .........!!!!؟؟؟؟

توی این یک سال خیلی از عشق نوشتم و خیلی حرفها از معشوق خود شنیدم . شاید یه موقع حرفهاش خیلی بهم امید می داد و بعضی وقتها هم انقدر از دستش عصبانی میشدم که اگه بهم کارد میزدید ازم خون نمی اومد بیرون ولی همه اون حرفها و نوشته ها تک تکشون با موضوعاتش برام هنوز که هنوزه خاطره هستن. هنوز وقتی که اون سالنامه های قدیمی رو ورق میزنم انگار دارم دقیقا توی اون روز زندگی میکنم بعضی موقعا دوست دارم که یه صفحه رو چند بار بخونم و لذت ببرم و بعضی وقتها می خوام اصلا یه  صفحه ایی رو آتیش بزنم.

ولی به هر حال از این به بعد می خوام از توی این قالب در بیام و دنیای اطرافم رو بهتر ببینم و لذت بیشتری از زندگی ببرم .

 

الهی به مستان می خانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم
الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
پریشان دماغیم ساغی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست
مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن
به میخانه آی و صفا راببین
ببین خویش را و خدا را ببین
به رندان سرمست آزاد دل
که هرگز نرفتند جز راه دل

 

بیایید از پس لحظه ها بگذریم و به امید لحظه های بعدی زندگی نکنیم اینگونه بیاندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه های بعدی

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 7:24  توسط بهشاد   | 

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 21:12  توسط بهشاد   | 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم اگر وقت داشته باشید ؟

خدا لبخند زد :

وقت من ابدی است ، چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

چه چیز شما را در مورد انسان متجب میکند ؟؟؟

خدا پاسخ داد : اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. اینکه سلامتی اشان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند . اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال. اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم را گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم................ . دوباره پرسیدم :

به عنوان خالق انسان ها می خواهی چه چیز از زندگی یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میتوان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد ، با بخشیدن بخشش را یاد بگیرید .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که احساسشان را ابراز یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آنها را متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند و یاد بگیرند که من اینجا هستم .

+ نوشته شده در  85/04/20ساعت 22:1  توسط بهشاد   | 

سلام

من دوباره اومدم و این گرد و خاک وبلاگ رو تمیز کردم که چه گردو خاکی هم روش نشسته بود ...

یک درس از زندگی...

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

+ نوشته شده در  85/04/16ساعت 15:34  توسط بهشاد   |