تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

توی این چند روزه خیلی داشتم فکر میکردم که اینو هم بنویسم یا نه ولی باز چون اینجا هم دیگه بخشی از وجود من شده دارم مینویسم .

من فقط دارم مینویسم که یکمی آروم بشم ............ .

یادتون میاد چند صباح پیش نوشتم که کتاب کوچیک من داره میره تا برام یه کتابخونه بزرگ بشه داره میره تا بتونم به قولایی که من داده بودم برسم .

بخدا من به قولی که داده بودم عمل کردم حتی سعی و تلاشمم بیشتر کرده بودم که اون قولی که داده بودم رو به نحو احسن انجامش بدم . ولی نمی دونم که چرا ایندفه که دیدمش اصلا همه افکارش و همه طرز فکرش یه جورایی عوض شده بود(به نظر من عوض شده بود) و همش داشت بهونه می گرفت. آخه من دیگه باید چی کار میکردم که نکرده بودم و یا آخه برای اون چه اتفاقی افتاده بود که اون این جوری شده بود .

من توی مبارزه ایی که با عشق خودم داشتم 90% شکست خوردم و یه جورایی پلم خراب شد شاید از اون پلی که ساخته بودم یه چند تا فقط سطونش باقی مونده باشه و شایدم یه تیکه از خود پل .

آقا به خدا من تحمل شکست هم دارم ولی تا وقتیکه نتونم جبران اون شکست رو بکنم یه جورایی نمی تونم آروم بشینم . نه نه یه موقع فکر نکنید که قصد انتقام گیری یا ازار و اذیت معشوق خود رو دارم ولی اولین کاری که می تونم بکنم ببینم مشکل کار کجا بوده و برام درس عبرت بشه .

به قول داداشم اگه الان بتونم یکمی خودمو جمع و جور کنم و یکمی هم سنگین تر با اطرافیانم برخورد کنم مطمعنا همه چیز درست میشه .

ولی یه چیز میدونید اون 10% برام چقدر مهمه حتی میتونه اون 10% زندگی منو عوض کنه که هر جور به صلاحمه بشه اخه پیش یه بزرگی جا گذاشتمش .

به قول یه بزرگی که گفته بود :

 اگه بلد بودیم احساساتمون رو فریاد بزنیم و اگه مطمعن بودیم که احساسات طرفمون عین حقیقته اون وقت باور اینکه عزیز کسی هستیم راحت بود ... .

خدایا آنچه راکه با التماس از تو میخواهیم ولی به صلاح ما نیست برما روا مدار و آنچه که را که با سادگی از کنار کنار آن میگذریم و به صلاح ما است به ما ارزانی ده ( به ما انده که مارا آن به )

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 7:37  توسط بهشاد   | 
توی این سفر که داشتم یه نکته خیلی مهم دیگه ایی هم که یاد گرفتم این بود که ......

هیچ موقع به خودمون اجازه ندیم که جای یکی دیگه تصمیم بگییریم یعنی در واقع کاری بکنیم که شاید بعدها از اون تصمیمی که خودمون برای خودمون گرفتیم از طرف یکی دیگه پشیمون بشیم و راه برگشتی هم دیگه نداشته باشیم .....؟!!!!!!

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 7:27  توسط بهشاد   | 

سلام ....

برای زیستن فرصت زیاد نیست لحظه ها رو غنیمت بشمار  

فکر کنم بهترین چیزایی که یکی می تونه توی سفر بدست بیاره یکی یه همسفره و یکی نوع رفتار و عقاید دوستانشون رو می تونه بدست بیاره و نوی دید و نگرشش رو نسبت به اونا میتونه تغییر بده .

من خوشحالم که توی این سفر خیلی چیزها بهم ثابط شد ثابط شد که دوستان خوب خودم چه در تهران و چه در مشهد با همون سادگی و صمیمیت که ازشون سراغ داشتم همون جوری بودن و لذت خیلی زیادی بردم ولی عمرا فکرش رو نمیکردم که .......................... .

توی این سفر باز روزای  تلخ و شیرین من نیز با هم بود .خیلی سعی کردم که توی این سفر یه جور یرفتار کنم و یه جوری برخورد کنم که روز تلخی نداشته باشم ولی انگار این مسئله عین بختک اونجا هم مارو ول نکرده بود .

در همین جا باید به حمید خان بگم که آخرش مارو سوار اون ترن نکردی .

 

ای دوست :

              پرواز رو به خاطر بسپار پرنده مردنی است         

+ نوشته شده در  85/05/28ساعت 10:32  توسط بهشاد   | 

این یکی دو روزه که تو خنه بودم و استراحتم بشتر شده بود تازه فهمیدم که چه احساس خوبی میتونه به آدم دست بده وقتی که  آدم خستگیشو بتونه حتی با 10 دقیقه استراحت از یاد ببره .............. .ولی این پر بودن برنامه من توی این موقع مجبورم کرده که دیدمو نسبت به اونچی که در اختیار دارم و باید براشون وقت بزارم بهتر کرده و یه جورایی دیگه از توی تفکر و تخیل پردازی برای خودم راحت شدم و برای همین موضوع هم از خدای خود سپاس گذارم که توی این دوران مجبور باشم به زندگی به صورت واقعی تری نگاه کنم .

یه سوالی هست که یه جورایی توی این چند وقته سلول های خاکستری مغزم رو به خودش جلب کرده که هر آدمی تو زندگیش چقدر توی این دنیا نقش داره و مفید بوده یا اصلا چقدر به این دنیا تعلق داره .هر جوری که حساب میکنم فکر میکنم که این از اون سوال های بی جواب میتونه باشه که میتونه یکی برای خودش داشته باشه  .... .

 

تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند،پس فاصله این دو را زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 18:23  توسط بهشاد   |