تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه که یهو بزنه به سرتونو بخواین بشینین و خاطرات گذشتتون رو همشو یجا و برای آخرین بار بخونین و یعد همشو از بین ببرین و دیگه برای خودتون هیچ تاریخ و گذشته ایی نذلرین و تا بخواهین شروع کنید به خوندن بگین بابا اینم شد کار گذته ها گذشته و باید برای همون تاریخ بمونه ....... .

یا شده وقتی  که غروب خورشید رو می بینید به جای اینکه بخواهین به گذشته فکر کنید و برای گذشته و تصمیمایی که برای اون موقع برای آینده میگرفتید دوباره فکر کنید بشنید و به کاری که می خواهین برای فردا انجام بدین فکر کنین و زمان بندی کنید کارای فرداتونو و یه قدم از کاراتون جلو بیفتین !؟؟!؟

توی این چند وقته همه جور کار از من سرزده بود بجز اینکه  بشینم و دوباره به گذشته فکر کنم .الان که یکمی بهتر فکر میکنم میبینم باید اول اون هکر مغز رو برای خودم استخدام کنم و بعد به آوا پیشنهاد استفادش رو بدم .

 

به سراغ اگر می آیید 

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا ..پر قاصدهایی است.

که خبر می آرند..از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم ..نقش های سم اسبان سواران ظریفی

                                                            است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ..چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگ بدود..

زنگ باران به صدا در می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی..سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید..

نرم وآهسته بیایید..مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من.

+ نوشته شده در  85/06/29ساعت 22:5  توسط بهشاد   | 

امروز حسابی خسته شدم خستگی اونم از نوعی که همش باید تو ماشینی بشینی که همه اجزای بدنت بعد از پیاده شدن تازه بخواد از خواب بیدار بشه.

خلاصه امروز هم رفتیم ثبت نام دانشگاه .

یه جورایی داره به خودم خندم میگیره که چرا پارسال اون بی فکری رو کردم و خودم رو الکی الکی یه سال عقب انداختم که مثلا بهتر درس بخونم و رشته بهتری تو دانشگاه قبول بشم . ولی خب دیگه خوبیش اینه که دیگه تموم شد و به ما مثلا میگن دانشجو نه پشت کنکوری .

این دانشگاه هم عین کلاس کنکوری که رفتم قدرش رو میدونم چون با عرق و زحمت و رنج بازوی خودم رفتم جلو و نمی دونید ( شاید هم بدونید ) وقتی آدم نتیجه رنج و زحمت خودش رو میبینه که یه جا سر مایه گذاری کرده میبینه چه لذتی میبره.

امید وارم که همه به خواسته قلبیشون برسن

+ نوشته شده در  85/06/26ساعت 21:3  توسط بهشاد   | 
توی این چند وقته اگه بگم که ذهنم یه جورایی داره نفس میکشه دروغ نگفتم .
نمی دونم چرا دیگه همه اون فکر ها و اییدها که تو ذهنم برای تو داشتم همشون تو ذهنم دارن مومیایی میشن و یه جورایی دارن به آخرین نقطه ذهنم که همون فراموشی یه میرسه. توی ذهنم دیگه هیچ سلول خاکستری نیست که دلش بخواد حتی یه جورایی به تو فکر کنه حتی وقتی دوستام راجبت ازم سوال میکنن بازم اونا هیچ تمایلی از خودشون نشون نمیدن که بخوان بازم به تو فکر کنم . ولی فقط الان به تنها چیزایی که دوباره مجبورم کرد به تو فکر کنم این چیزی یه که دیروز امیر بهم گفت:
برگشته میگه یادت میاد که با هر اتفاقی که براش میفتاد انگار برای تو افتاده بود یادت میاد میگفتم حرس نخور؛فکر نکن و... بهم چی جواب میدادی بهم میگفتی شاید با این کارم اگه بفهمه منم باهاش هم دردم یه نمه از ناراحتیش از مشکلش حل بشه . حالا کو اون یارت ببینه که تو داری............. .
ولی حالا به نظر خودم من نه اون موقع اشتباه میکردم و نه الان چون هر کاری جایی و زمانی داره .

حال به نظر شمامن دارم بازم اشتباه میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/06/24ساعت 12:15  توسط بهشاد   | 

توی این چند روزه که رفتی فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر راحت سه سال از زندگیمو بیهوده باختم . چقدر راحت سه سال از عمرمو بیهوده تلف کردم و به حرفهای شیطنت آمیزت دل بستم .

چقدر راحت برای خودم دردسر درست می کردم و چه ارزون نیش و کنایه های دیگران رو برای خودم میخریدم .

شاید این دوستی برای من خیلی زود تموم شد و خیلی چیزها رو از دست دادم ولی خب یه چیزهای خوبی هم از کنارش بدست آوردم .

همون جوری که بهت گفتم سر یه موضویی ازت خیلی ممنونم که تو هرگز نخواهی فهمید و برعکس اون چیزی که تو گفتی بدون که تو اون تلنگر تو نبودی بلکه تو دریچه ایی از روشنایی و امیدد بودی که هر موقع میخواشتم بهت فکر کنم کنارت اون روشنایی رو میدیدم و به خودم میگفتم برای رسیدن به تو منم باید بیام کنار اون روشنایی و با اشتیاق به سوی اون نور حرکت میکردم. حالا من کنار اون نورم و اون نور برای من مونده ولی جای تو خالیست ............................... .

مطمعن باش از همون روزی که با مامانت دوباره از این شهر رفتی تا روزی که به آرزوی قلبیت برسی آرزوی خوشبختی و سر افرازی میکنم و بدرقه من برای تو برای امروز و فردا و فرداهای دیگر انرژی مثبتی است که برات هر روز خواهم فرستاد.

یاور همیشه مومن       تو برو سفر سلامت

و در ضمن نمی دونم پی بردی یا نه فقط میخووام بهت بگم که اون شرط آخر هم تو باختی و میدونم که عمرا بهم نمیدی چون دیگه فکر کنم ............. ولی بدون من اونم رو هم میزارم به حساب وظیفم.میدونی که حتما کدوم وظیفه رو دارم بهت میگم همونی که هی را به را بهم میگفتی .

و شاید دیگر بعد از امروز این شعر های مرجان باشد که آرامش دهند من باشد و روزهایی که دیگر باید باور کنم تو دیگر در کنارم نیسی .

هر جا هستی خدا پشت و پناهت . هر جا هستی ......

                                                                                      

بدرود. بدرووووووووووووووووود

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 13:21  توسط بهشاد   | 

 توی این چند روزه که رفتی شاید این شعر مرجان که داره یه جورایی آرومم میکنه .... .

 

رفتی و یو بی تو دلم پر درده

پاییز قلبم ساکت و سرده

دل که می گفتم محرم با من

کاش که میدیدی بی تو چه کرده

 ای که به شبهام صبح سپیدی

بی تو کویری بیش آمد

ای که به رنجام رنگ امیدی

بی تو اثیری درد آمد

 با تو به هر غم سنگ صبورم

بی تو شکسته تاج غرورم

با تو یه چشمه چشمه ی روشن

بی تو یه جاده ام که سوت و کورم

 ای که به شبهام صبح سپیدی

بی تو کویری پیش آمد

ای که به رنجام رنگ امیدی

بی تو اثیری درد آمد

 چشمه ی اشکم بی تو سراب

خونه ی عشقم بی تو خراب

شادی یه بی تو مثل حبابه

سایه آه نقش بر آب

 

 

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 21:2  توسط بهشاد   |