و اما ادامه داستان .....
بعد از اون سفر و وقتی که به سر کار خودم میرفتم همه مردمان را به چشمی دیگر می دیدم و برام خیلی جالب بود که خیلی سریع میتونستم بفهمم که هر کس در مقابل و پشت سرمن چه جور رفتار میکنه و یه جورایی دیگه تیز شده بودم .
در مهر ماه وقتی دانشگاه باز شد یه احساسی بهم میگفت که دیگه بزرگ شدی و نباید مثل گذشته رفتار کنی و قشنگ این موضوع برای من روشن بود که یه صدایی همواره در گوشم بود واین نکته رو بهم گوشزد میکرد .
توی ترم اول دانشگاه خیلی برام جالب بود که میدیدم اکثر بچه ها هنوز تو حال و حوای همون دوران دبیرستان بودند و ........ .
توی این ترم خیلی اتفاقات قشنگی افتاد و خیلی برام جالب بود که بدونم ادامه این ماجراهای دانشگاه به کجا میرسه شاید هر روز که از دانشگاه برمیگشتم همش منتظر این بودم که ببینم پس فردا ادامه این ماجرا چی میشه که توی همین منوال بود که به خودم اومدم که دیدم شاید فقط یک ماه به این امتحان های پایان ترم مونده و من هنوز هیچ درسی رو به طورکامل روش مسلط نیستم که باز به خودم برگشتم گفتم که دیگه داره دیر میشه و با یه برنامه اصولی نشستم به درس خوندن و اماده شدن برای این امتحان ها ، توی این امتحان ها هم که .... هی اونچنان که خودم دوست داشتم نشد ولی باز هم خداروشکر.
فقط این رو هم بنویسم که وقتی توی تعطیلات میان ترم رفتم دوباره مشهد از اونجا جواب یه نفر رو دادم که توی تهرون خودمون جا مونده بود که فکر کنم یه جورایی براش همه چیز روشن شد ولی در واقع اصل ماجراها از وقتی شروع شد که من دوباره اومدم تهران و باهم برخورد کردیم .
این موضوع هم ادامه نمی دم چون که باید برای خودم بمونه و اون همرازم که خیلی قبولش دارم ( نترسین بابا انقدر عقلم میرسه که سفره دلم رو برای هر نامحرمی وا نکنم اون یه نفر هم داداشمه ) .
و باز در آخر از همه کسانی که منو توی این مدت چه به صورت جزئی و چه به صورت کلی منو راهنمایی کردن تشکر میکنم .
و با تشکر فراوان از ماهور که همواره به من لطف داشتن و یه جورایی حق برادری به گردن من دارن .
و این بود جزیی از ماجراهای من .
پایان
امید وارم که در سال ۱۳۸۶ همواره سبز و برقرار باشین
سال نو مبارک
خب توی این یک سال گذشته انواع و اقسام اتفاقات خوب و خوش و همراه با بعضی از ناراحتی ها که میشه گفت برای هر آدمی رخ میده برای من هم وجود داشت و من نیز از این قضیه مثتثنا نبودم .
خوب من میخوام اینجا مروری داشته باشم به اتفاقاتی که در یک سال گذشته برام اتفاق اقتاد و ........ .
قسمت اول
سال 1385 ه ش شاید برای من خوب شروع شد و در برنامه ریزی که مثلا داشتیم برای کنکور مثلا نشسته بودیم و درس میخوندیم که دیگه باید امسال بهتر از سال گذشته نتیجه میگرفتم و بر طبق همین منوال بود که توی عید فقط در یک نصف روز همه مهمانی هام رو رفتم و بعد از اون مثلا نشستم درس خوندم .
در خرداد ماه که جام جهانی شروع شد و شاید همه ی هم و غم پشت کنکوری ها جمع بندی نهای و خوندن نکته های طلایی بود من یه جورایی دچار این تب جام جهانی شده بودم که با درایت داداشم تونستم از این مرحله عبور کنم و خودمو یه جورایی جمع و جور کنم .
من در اصلی ترین و شاید بزرگترین امتحان زندگیم که برای این امتحان یک سال تمام وقت گذاشته بودم و باید به اون نتیجه دلخواهی که داشتم میرسیدم نزدیک شده بودم و فقط 24 ساعت مونده به این امتحان یه جورایی داشتم از این کار میترسیدم که اگه نشه دیگه تموم شده ولی باز در اینجا باید بگم که با دعایی که مامان بزرگم برام کرد یه جورایی نیرویی دوباره در من به وجود امد که من تمام سعی و تلاشم رو کردم و دیگه هر چه قسمت و خواست خدا باشه همون میشه .
در مرداد وقتی داشتم برگه انتخاب رشته ی دانشگاه رو پر میکردم یه جورایی غرور داشت ورم میداشت که اره بابا دیگه ما هم رفتیم دانشگاه و ایشاالله که ....... .
فردای روزی که فرم رو تحویل دادم با خوانواده به یه سفر اونم چه سفری ( سفری به پایتخت دلها مشهد الرضا (ع) داشتیم ) که جای همگی خالی یه خالی .
توی این سفر خیلی چیزا بدست آوردم و خیلی نکته ها یاد گرفتم و خیلی چیزها فهمیدم در واقع شاید این سفر یه نقطی آغازی بود برای بهتر دین دنیای اطراف خودم و شناختی که نسبت به بقیه بتونم پیدا کنم .
.... ادامه دارد !
چهار شنبه سوری همه مبارک
توی این چند سال اخیر و حدودا همین دم دمای سال که میشه یکی از فیلمهایی که پای ثابت این کانالهای تلویزیونی بوده این فیلم سینمایی هیوا بوده که در اینجا باید از رئیس سازمان صدا و سیمای کشور تشکر کرد که این فیلک رو همواره در این موقع سال پخش میکنند !!!!!
فقط اومدم این نکته رو در مورد این فیلم بنویسم که هر وقت این فیلم رو میبینم این نکته برام واضح تر یه چشم میاد که ....................
اونایی که اون موقع به هر دلیلی داشتن از از جبهه های جنگ به هر صورتی فرار میکردند الان به کجا رسیدند و اونایی که اون موقع با جان گذشتگی از جان خود موندند و این جنگ رو به پایان رسوندند کجا موندند .
توی این نوشته ام نمی خواهم فراموش کنم که اونایی هم که به هر طریقی از اون منطقه فرار کردند باز به این باور رسیده بودند که باید حداقل به جنگ برند و .......... .
راستی بیایین همراه با خونه تکونی امسال یه کار دیگه هم بکنیم و حسابی یه دل تکونی بزرگ هم انجام بدیم که دیگه ........ . موفق باشین ![]()
راستی اینم جالبه : بدون شرح در مورد فیلم ۳۰۰
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد
تو به من گفتی از اين عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن
با تو گفتم
حذر از عشق؟ ندانم!
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكی ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت!
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
خدایا خدایا کویرم بگو باران بباره بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم اگه بارون بباره اگه بارون بباره آروم آروم و نم نم رو لب خشک و تشنم گیسوی سبز جنگل تنم رو میپوشونه خدایا خدایا کویرم کویرم
... .