دیروز موقع برگشتن از دانشگاه توی سرویس یه جورایی و سر یه سری مسائل حالت طبیعی خودم رو از دست دادم و یه جورایی دپرس شدم ولی دوستم خیلی سریع و با جدیتی توی کارش داشت منو از اون حال بیرون اورد.
به طور کلی دیروز به غیر از اون یه ربع توی سرویس خیلی روز خوبی بود . همه لحظه لحظه هاش برام شیرینی خاصی داشت و کلی لذت بردم .
ا ز توی دانشگاه گرفته تا توی پارک طالقانی یا توی کافی شاپ .
فقط اینو از پارک طالقانی مینویسم که توی تاریخ ثبت بشه :
وقتی توی پارک زیر درخت نشسته بودیم اولش به اون درخت خیلی میخندیدیم آخه یه کم زشت بود ولی وقتی بارون شروع شد اون درخت ( به قول ما زشت ) بالا سر ما واستاده بود که ما خیس نشیم .ولی انگاری زور بارون از درخت ما بیشتر بود و با اینکه ما چتر هم داشتیم ولی باز خیس شدیم .
.....
اصلا فکرش رو نمی کردم که دیروز با همه اون شیرنی هاش که برام داشت با یه زیبایی خاصی برام تموم بشه . امروز که دارم به دیروز فکر میکردم چقدر خندم میگیره ، شاید مدتها بود که اینجوری شاد نشده بودم .
خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم .
........
اومدم حتی شده یه چیزی اینجا بنویسم شاید بهتر بشم دیدم اینم را نمیده .
خدایا کمکم کن که منم بتونم کمک کنم !
خدایا بابت این همه بزرگیت و مهربونیت و کرمت شکرت .
خدایا بابت همه این چیزایی که بهم دادی و قراره بهم بدی شاکرم ..................... .
آخیش چقدر آدم راحت میشه وقتی میتونه با یکی حرف بزنه و خودشو خالی کنه . چقدر راحت میتونه به اون چیزایی که در ذهنش سوسوی نوری کوچک بود تبدیل بشه به یه منبع پر انرژی مثل خورشید شاید هم فراتر از خورشید .
دارم توی خودم یه حس جدید به وجود میارم و اون اینه که بتونم به چیزهایی که در ذهنم الکی فضا اشغال کرده جایی برای بقا براشون نزارم و به جای اون به اندیشه هایی که در وجودم نیاز به فضا و زمان بیشتری دارن اختصاص بدم .