تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

سلام

سلامی به گرمی تابستان که تولدم توی تابستان پرحرارت و پر از گرمای وجودی انسان است .

شاید نشد توی ابن چند روزه بیام و اینجا رو آپ کنم چون اینکه هم توی تولدم گیر کرده بودم و هم اینکه یه جورایی توی کارهای عوض کردن خونه بودیم و حسابی خسته و بی حال شده بودیم . الانم که دارم اینجا رو مینوسم فقط برای این اومدم که بگم :

توی این دوسالی که بر ما ( من و دنیای اطراف من ) گذشت بسیار اتفاقات جالب و زیبایی افتاد یه جورایی دارم احساس میکنم که اگه این صفحه رو نداشتم شاید بعضی از مشکلاتم حل نمیشد و اگه هم حل میشد شاید به این خوبی که الان دارم احساس میکنم نبود و اگر هم دیرتر قرار بود حل بشه شاید دیگه اون اثری که باید داشته باشه رو دیگه برام نداشت و واقعا خوشحالم که این صفحه رو دارم .

خدایا شکرت

پ.ن: خدایا شکرت که باعث شدی این تغییر جا پنجشنه باشه که این علی رضا نتونه جمعه توی کوه دوساعت مخ من رو کار بگیره

+ نوشته شده در  86/04/29ساعت 17:45  توسط بهشاد   | 

امروز شاید یکی از زیبا ترین و قشنگ ترین روزهای این چند وقت اخیر بود.

اصلا توقع نداشتم که یه همچین سوپرایزی داشته باشم و ییهو انقدر خوشحال بشم .

فقط اومدم اینو بنویسم که بابت امروز کلی ازت ممنونم و اینکه H*H

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 

خدایا شکرت .

 

+ نوشته شده در  86/04/23ساعت 20:49  توسط بهشاد   | 
خدایا چقدر دلم گرفته از اینکه یه چند روزی هستش که نمیتونم به اون چیزی که دوست دارم برسم ، یه جوری شدم انگاری یه چیز خیلی گنده رو از من گزفتن و من به دنبال اون باید بگردم .

مثل یه ماهی شدم که  درهر دقیقه فقط ۲۰ ثانیه توی آبم و اونم برای اینکه فقط زنده بمونم! دیگه نمیدونم باید چیکار کنم توی این جند روزه هر کاری میشده کردیم که بشه ولی انگار قرار نیست که بشه ....! ولی باز من این رو میدونم که خدا تو با مایی و هوای مارو داری تازشم اینه که میدونم ماهارو دوست داری.

گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ....!

و یه جمله که از یکی از دوستام شنیدم درباره روز مادر :

خدایا خونمون بوی بهشت میده... هنوز قالی خونمون بوی بهشت میده آخه مامان صبح تا شب روی این قالی راه میره.... خدایا منو هیچوقت از بهشتم دور نکن             

           ولادت فاطمه زهرا (س) و روز مادر رو به تمامی دوستان و مادران عزیز تبریک میگم

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 15:32  توسط بهشاد   | 

توی زندگی که همه آدمها دارن میکنن همیشه به این فکر میکنن که باید بهترین چیزها رو بدست بیارن ولی شاید اکثر مردم دوست نداشته باشن که برای بدست آوردن اون چیزایی که دوست دارن بدست بیارن تلاش کنند و کمی به خودشون سختی بدن و از همه مهتر اینه که دوست دارن تمام اون چیزا رو توی کمترین زمان بدست بیارن !!!!

 

یاد یه چیز خیلی جالب افتادم واونم اینه که :

همه انساها دوست دارن برن بهشت ولی هیچکس دوست نداره که بمیره !؟

+ نوشته شده در  86/04/12ساعت 21:1  توسط بهشاد   | 

پارسال حدودا همین موقع ها بود که منم مثل تمام بچه هایی که دیروز و امروز و فردا سر جلسه کنکور حاضر میشن منم حاضر بودم .

خب توی این یکسالی که گذشت خیلی چیزای خوب توی دانشگاه بدست آوردم و شاید کل این یکسال برام همش تجربه ایی تازه بود. شاید تا به حال به بزرگ و بزرگ تر شدن خودم ایمان نداشتم ولی توی این یکسال خیلی چیزا بدست آوردم و خیلی از کارام باعث شد که بفهمم که آره بابا جون منم یه کارایی بلدم.

و در آخر میخوام برای تمامی بچه ها این دعا رو داشته باشم که ایشاالله که همه مزد زحمات یکساله خودشون رو ببینن و از خدا میخوام که همه بچه ها در تمام مراحل زندگیشون موفق باشن. و اونایی هم که موفق نمیشن با یه برنامه ریزی صحیح و درست جوری برنامه ریزی کنن که در سال آینده موفق باشن.

به امید موفقیت همه بچه های زحمت کشیده !

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت 11:30  توسط بهشاد   | 

...

..

شبها چو در کناره نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریاد های حسرت من گوئی

از موجهای خسته به گوش آید

 

شب به لحظه ای بساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

...

..

                                      فروغ فرخزاد    

+ نوشته شده در  86/04/05ساعت 19:56  توسط بهشاد   | 

توی یه بازی دعوت شدم که چرا مینویسم ؟؟؟!!!؟

خب من از اون موقع که خودم رو شناختم دوست داشتم که همیشه کارایی رو که میکنم بنویسم هرچند شده چند خط ولی همیشه بد از یه مدت کوتاه که این کار رو میکردم خسته میشدم و ولش میکردم و همه چیز به فراموشی سپرده می شد . ولی باز شروع میکردم به نوشتن . چون یه جورایی نوشتن رو دوست داشتم و خوشم میومد که بعد از یه مدت که از اون اتفاق ها میگذره برم و اون نوشته هام رو بخونم و به کارم بخندم یا اینکه خودم رو تحسین کنم .

بعد از یه مدت این جا رو توسط یه دوست که توی فتو وبلاگم باهم دوست شده بودیم پیدا کردم و از اون موقع  که حدودا 2 سال داره میگذره میام و خاطراتم رو مینویسم و شاید هم بعضی از چیزها رو هنوز توی اون دفترم مینویسم که فقط خودم داشته باشم . ولی کلا از نوشتن خوشم میاد و از خوشحالم که اگه هر مطلبی اینجا نوشتم که نیاز به کمک داشتم دوستایی داشتم که با نظرات زیبای خودشون منو راهنمایی کنن .

خب برای اینکه این بازی ادامه داشته باشه منم ماهور ، بانوی تابستان ، گل بو ، حرفهایی از جنس خودم  رو دعوت میکنم .

+ نوشته شده در  86/04/01ساعت 8:23  توسط بهشاد   |