تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

درست در جایی که احساس میکنید که ایمانتون از هروقت دیگه قوی تر شده درست همون موقع هستش که از همیشه ضعیف تر شده و نیاز به کمی تفکر دارید .

درست زمانی که فکر میکند که همه چیز مرتبه ولی شاید شرایط به گونه ایی رقم بخوره که شما فکر میکنید که همه چیز داره بهم میخوره و شما با عکس العمل هاتون میخواهین از این اتفاق جلوگیری کنید ولی همون موقع هستش که اگه کمی به زمان وقت بدین به این نتیجه میرسین که آره همه چیز درسته و شاید این یه تیک زمانی باشه

همیشه و در همه جا به یاد خدا باشین !

 

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 20:27  توسط بهشاد   | 

یه چند روزی هستش که میخوام بیام اینجا و دوباره اینجا رو نو نوا کنم ولی نمیدونم که چرا هروقت میام خونه یا اصلا اون چیزائیکه قراره بنویسم یادم میره یا اینکه اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم !

یه چند باری میشه که دوستام بهم میگن که دارم تغییر میکنم و عوض شدم. هی بهم میگن که مثل اولا نیستی ! میگن که معلوم نیست چیکار داری میکنی ، انگاری توی کارات داری غرق میشی و اصلا داری عوض میشی !!!

منم که با اونا مخالفت شدید میکنم چون که اصلا عوض نشدم و اینکه ... 

تازه اگر هم تغییر کنم سعی میکنم به خوبی تغییر کنم نه به بدی چون بد شدن آسونه ولی .... .

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت 20:37  توسط بهشاد   | 

توی این دوسه روز تعطیلات شاید بهترین موقع بود برای دور شدنن از این همه دلتنگی و به یه آرامش رسیدن !

از دوسه روز قبلش با علیرضا هماهنگ کرده بودیم که باهم بریم مشهد.

شاید باورکردنش برای خودمون هم سخت بود ولی ما بلیط خودمون رو روز حرکت گرفتیم که با اون همه سیل جمعیت خودش جای بسی تفکر داره !!! ( آخه طلبیدن خودش هم عالمی داره )

توی مشهد که رسیدیم کلی حال و هوا و غرق شدن در احساسات و دور شدن از تمام لذایذ دنیوی و غرق شدن در عالمی دگر. خود را رها کردن و سبک بال شدن. برای من که خیلی باحال بود .

کلی اونجا جای همه رو خالی کردیم و کیفش رو بردیم .

راستی این علیرضا یه رفیق داشت به اسم علی که اون واقعا دقیقه نود راهی مشهد شد.

راستی یه شعر بود که برگشتنی باهم میخوندیم

....خیال تو راحت منظور ندارم

امام زاده داوود رو من دوست ندارم....

+ نوشته شده در  86/06/10ساعت 21:37  توسط بهشاد   | 

رفتم جلوی آینه که خود را ببینم

ولی آینه را برده بودند!

رفتم کنار رود که خود را ببینم

ولی رود خشکیده بود !

ولی یاری بود که خود را درون او میدیدم !!!

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 22:14  توسط بهشاد   |