تو خوشنود باشی و ما رستگار
یه روزایی بود که انقدر برام مهم بودی که برات نوشتم (خوندن من یه بهونست ....) و یه روزایی مثل امروز که فکر کنم اگه قسمت بشه سایه منم با تیر میزنی....
همیشه سعی کردم که بتونم به بهترین شکل باشم ( می دونم که بعضی وقت ها یه کوتایی هایی هم داشتم ولی هیچ وقت دست از تلاش بر نداشتم ) ولی انگاری قرار نیست که بشه یه لیوان آب خنک رو راحت خورد!
هیچ وقت بعد از صحبت کردن با تو انقدر احساس ... به من دست نداده بود که فکر کنم بلخره تونستی به این خواستت دست پیدا کنی! ولی بزار بهت یه چیز بگم که من هنوز انقدر قدرت دارم که بتونم چیزایی رو که دوست ندارم ( افکارم رو میگم ) از خودم دور کنم!
یادم میاد اون شب بهزاد بهم گفت: دندون درد بهونست! کار جایی دیگه گیره!
ولی باید الان بگم که نه کار جای دیگه ایی گیربوده نه انگاری قراره که گیر کنه. بعد از این همه مدت و همه اتفاقات خوب و بدی که برام افتاده باید بگم که هنوز که هنوزه احساس میکنم که همه کس و همه چیزی که توی سفری که به اصفهان داشتم برام موندن و یه جورایی فکرمی کنم که.... ولی هنوز خیلی چیزا مونده که باید یاد بگیرم.
باید سعی کنم که به خودم ارزش قائل بشم. چون یه جورایی ارزش خودمم رو دارم از دست میدم! شاید بیشتر برای تو و یا بیشتر برای خودمون!
بازم می گم اصلا این وضعیت رو دوست ندارم!
عمری بود که بر ما گذشت !
روزهایی بود که رفت و من اکنون میدانم که چه روزایی رو از دست دادم ! کاش بودی و من دوباره دست هایم را به گرمی میفشاردی! کاش بودی و خنده هایت را از من دریغ نمی کردی! کاش بودی و دوباره می توانستم صورت پر مهرت را دوباره ببوسم! کاش بودی و دوباره اون شعرت را برایم میخوتندی، برایم دوباره به ترکی میخواندی:
شفتالوها جالاندی مهدی منیم بالام دی
هامی چیخیپ گدجاخ مهدی منه گالان دی
( شفتالو ریختن زمین -اشکالی هم نداره چون -مهدی پسر منه ... همه میان و آخر سر میرن ولی مهدی برای من می مونه )
واقعا خاطراتی که ازمادر بزرگم تو ذهنمه داره داغونم می کنه نه اینکه ....