تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

اومدم بنویسم که اگه بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم ولی یه جورایی به خودم گفتم که بابا مگه قراره دیگه نیام بنویسم یا اینکه این صفحه مگه قراره که مال من نباشه!

بهر حال من از امروز صبح به سلامتی و میمنت و ... اعزامم به خدمت مقدس سربازی ( البته نمی دونم کی این دوره رو حداقل برای من که باید از کار و زندگیم بزنم مقدس کرده!) البته شاید زیاد طول نکشه و به سرعت برق و باد این آموزشی تموم بشه و بتونم به سرعت برگردم و این صفحه رو دوباره به روز کنم! ( البته به قول قدیمی ها میرم که مرد بشم ولی نمی دونم اونجا مگه کارخانه مرد سازیه؟ )

ولی قبل از رفتنم خواستم یه چیزی بنویسم که بماند برای روزهای دلتنگی این روزها و روزهایی که از راه خواهد رسید:

یه چند وقتی هست که داغونم و شاید بعد از فوت مادربزرگم این اثر روی من بیشتر شد، نمی دونم کسی فهمید منو یا نه ولی هرچی که بود کسی حال منو نفهمید و نتونست درکم کنه (حتی تو!)، شاید اونها هم حالشون از من بدتر بود و منم نتونستم اونها رو درک کنم!

توی اون مدتی که خونه داداشم اینا برای کنکور درس میخوندم خیلی اتفاقات افتاد که هنوز که هنوزه برام جای سوال های بسیار دارد که شاید توی این مدت بشینم بهش فکر کنم که چرا همچین اتفاقاتی افتاد یا اینکه به کل فراموشش کنم و یه آرامشی هر چند نسبی به خودم بدم! ( کسی سعی نکنه ازم بپرسه چی بود چون جوابی ازم نخواهد شنید! )

توی این مدت شاید بیشترین چیزی که خوشحالم کرد این بود که دوباره داییم اومد ایران و کلی ( هرچند در غم مادربزرگم بودم ) خوش بودیم چون هنوز که هنوزه چشاش وقتی به آدم نگاه میکنه میخنده و دستاش کلی انرژی مثبت داره! ولی از همه باحال تر اونجایی بود که گذاشته بودکش سرکار، بهش گفته بودم که دایی یه آمارهای سکرتی دارم که فقط میخوام به تو بگم،دوساعت بعدش وقتی اومد آمارهای سکرت منو به همه بگه که من انقدر به بهشاد نزدیکم که آمارهاش رو ....... داده به من همه کلی خندیدن و گفتن که بابا ماکه همه این آمارها رو داریم :)

توی این مدت خیلی به هم نزدیک شده بودیم و گاهی هم خیلی از هم دور انقدر که حتی توی تصور هیچ کدوممون هم نبود! شاید الان هم نباشه این همه .... ولی به هر حال تا اون جایی که شده بود از همه چیز و از همه جا بهت گفتم که بعدا نگی بهم هیچی نگفتی ولی به قول خودت بعضی چیزا رو انقدر دیر بهت گفتم که دیگه فایده ایی نداره ولی به هرحال هرچی که بود من گفتم! از قدیم هم گفتن که دیر زود داره ولی سوخت و سوز نداره! آره درسته اشتباه کردم ولی نه انقدر که ....

یه دوست هم داریم که انقدر بهش گفته بودم علی براش عادت شده بود تا اینکه چند وقت پیش برگشتم بهش گفتم علیرضا، جا خورد و برگشت بهم گفت که بهشاد چه عجب تو اسم منو کامل گفتی؟

به هر حال این بود بخشی از آخرین درد و دل های من قبل از اعزام، شاید سری بعد که اومدم خاطرات آموزشیم رو بنویسم!

آهان یه چیز هم برای آخرین نوشته ام!

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم      ......      باشد که نباشیم و بدانند که بودیم!

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 23:30  توسط بهشاد   | 

گفتن چقدرسادست و زندگی کردن چقدرسخت!

روزهای بی تو و با یاد تو بودن آدم رو خیلی عذاب میده!

دیدن جای خالیت توی خونه که .....

نمی دونم این 40 روز چه جوری برما گذشت ولی هرچی که بود اصلا راحت نبود!

حداقل که من خودم به شخصه داغون شدم هرچند که .....

دلم برای اینکه لپش رو بکشم و بهش بگم گوگولی تنگ شده!

خدا بیامرزتت عزیز جونم!

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 22:49  توسط بهشاد   | 

می دونی چی به آدم خیلی فشار میاره ....؟؟؟

وقتی میایی خونه میبینی که در خونه قفله وهیچ چراغی توش روشن نیست و از همه مهمتر هیشکی هم توی خونه نیست! خونه ایی که تا چند وقت پیش نه درش قفل بود و نه چراغی توش خاموش ولی حالا ....

خیلی سخته حتی سخت تر از اونی که فکرش رو میتونی بکنی!

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه !

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان خدا می دونه !

بوته ی یاسه

بابا جون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه .... خودش کجاست ، خدا می دونه !

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه !

تسبیح و مهره

بی بی جون هنوز

گوشه ی تاقچه توی ایونه

خودش کجاست خدا می دونه ! خودش کجاست خدا می دونه !

می رن آدما از اونا فقط خاطراتشون به جا می مونه !

پرسید زیر لب یکی با حسرت

که از ما بعد ها چی یادگاری به جا می مونه! خدا می دونه!

می رن آدما از اونا فقط خاطراتشون به جا می مونه !

 

هنوز که هنوزه وقتی از در میام تو چشام ناخدا گاه میره توی اتاقش ولی نه نیستش! جاش خیلی خالیه ! دوباره آرزو دارم که بتونم توی خواب ببینمش!

خدایا چرا ....................!

خدا بیامرزتت عزیز جونم !

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 22:39  توسط بهشاد   | 
چند روزه میخوام بیام بنویسم ولی وقتی این صفحه بالا میاد انگاری همه چیز یادم میره !

خدایا نمی دونم چه اتفاقاتی داره میوفته ولی هرچی که هست امیدوارم به خیر و صلاح من باشه!

خدایا اون نیم نگاهت را از ما برنگردان!

 

+ نوشته شده در  88/05/09ساعت 17:24  توسط بهشاد   |