تبليغاتX

جهان است شادان به پندار نیک ... زپندار نیک است,گفتارنیک ... چوپنداروگفتارتونیک شد ... نیاید ز تو غیرگفتار نیک...

دنیای اطراف من

توی این چند وقته انقدر اخبار و اتفاقات اطراف من و خانوادم و شهرم افتاده بود که از هیچکدومشون خبر نداشتم! نمی دونین وفتی که این اخبار رو شنیدم به چه شکلی در اومده بودم! ( شاید منظور از کارخانه آدم سازی همین باشه که از هیچی با خبر نشی! نه اینکه تلویزیون نباشه ها ولی انقدر خسته ایی که اصلا حال نگاه کردن به تلویزیون رو نداری!

به هر حال ملالی نیست جز دوری دوستان که امیدوارم این مدت باقی مانده هم هرچه سریع تر بگذره و بتونم به کارها و اهدافم برسم!

تنها چیزی که توی این مدت از همه بیشتر روم داره فشار میاره اون کاری بود که تو کردی و شاید به این زودی ها و به این راحتی ها نتونم کارت رو فراموش کنم و از همه بدتر اینکه که توی این کاری که کردی اصلا به من توجهی نداشتی! باشه منم به کاری که تو کردی احترام میذارم ولی من بازم میگم صبرم زیاده!

یه چیز دیگه راجب به دوست دیگه که شاید بیاد و این مطلب من رو بخونه!

یادم میاد یه روز بهت گفتم که نظر من وقتی روی تو اثر نداره چه فایده که من بهت بگم که کارت درسته یا اشتباهٍ ،ولی تو تو جوابم بهم گفتی که از کجا میدونی که اثر نداره! فقط بزار بهت بگم که وقتی که از کسی چیزی می پرسی باید این رو اول خودت قبول داشته باشی که نظر اون فرد باید روی کار و روش زندگیت تاثیر داشته باشه و چیزی که بهت میگه به صلاح تو هستش نه بعد از اینکه حقیقت رو بهت گفت برگردی بگی که نه تو نباید انقدر همه چیز رو روک به من بگی! و این رو یادت باشه تا وقتی که تو ازم نخواسته بودی که باهات رک حرف بزنم من بهت که چیزی نگفته بودم! ولی بدون به آدم خیلی فشار میاد که بعدش به آدم بگی که .... .

فقط امیدوارم که دیگه حداقل با تو هیچ گونه هم فکری و مشورتی نداشته باشم! حالا می خواد خوشت بیاد یا می خواد بدت بیاد!

فقط یه چیز دیگه هم بدون که اگه چیزی رو دوست داشته باشم که بدست بیارم و اون چیز انقدر برام با ارزش باشه که اگه نداشته باشم کل عمرم باید حسرت بخورم، و تنها راه بدست آوردنشم اینه که از تو بخوام قدمی برام ورداری که این مشکل برام حل بشه بدون و آگاه باش که حاضرم اون چیز با ارزش رو نداشته باشم ولی از تو هیچ کمکی نخوام! چون میدونم که اونوقت دیگه خودم رو نمی تونم ببخشم!

به قول علیرضا : الهم الجعل عواقب امورنا خیرا


+ نوشته شده در  88/06/27ساعت 15:0  توسط بهشاد   | 
سربازي و سربازي و سربازي .....
از کجاش شروع کنم به نوشتن که هم خدارو خوش بیاد هم بنده خدا رو....
20 روز گذشت و شايد روزهاي اولش برام هر روز اندازه يک ماه گذشت!
روزهاي اول که دقيقا همه چيز مشخص نبود دقيقا مثال اون کارگرهايي بود که يکي ميکند يکي لوله گذاري مي کرد و يکي هم دوباره خاک ميريخت بود، که هر روز يکي از اون کارگر ها سرکار نميومد ولي اون دوتاي ديگه کار خودشون رو مي کردن!
هر روز جلسه هاي توجيهي ! هر روز حرف هاي تکراري روز گذشته با اسامي مختلف!
روز اول جلسه توجيهي گروهاني! روز دوجلسه توجيهي گرداني ! روز سوم جلسه توجيهي پادگاني!
واقعا شانس آورديم که لشکر نداشتيم :)
به هر حال از شنبه و بعد از جلسه توجيهي آخر با شروع به کار رسمي پادگان و يه جورايي سرگرم شدن با کلاس هاي مختلف گذشت زمان رو کمتر احساس کرديم!
واقعا روز هاي سختي هستش که داره ميگذره هر چند که فعلا ماه رمضان هستش و انقدر برامون سخت نمي گيرن ولي واقعا سخته! يه جورايي پدرمون رو دارن در ميارن!
فکر کنم کارخانه ايي که ميگن آدم ميسازه رو تونستم بفهمم که منظورشون چي بوده ! دل تنگي! اسير شدن! حق آزادي رو ازت گرفتن! مجبور کردن به کارهايي که اگه خودت به اين نتيجه نمي رسيدي رو هرگز نمي کردي، هر چند که بعد از اين مدت باز هم فراموش مي کني ! اجبار کردن توي هر کاري گفتن نتيجه عکس ميده و اين دقيقا همون کاريه که دارن انجام ميدن!
بگذريم.....
اميدوارم که حال همه دوستاي خوب خودم خوب خوب باشه! هر چند که بعضي از دوستان به راحتي يه آب خوردن مارو فراموش کردن!
رفتن همیشه تلخ نیست! عذاب آور نیست! رفتن همیشه تنها شدن نیست! میتونه شیرین باشه ! میتونه زندگی ببخشه! میتونه .....
وای که چقدر حرف دارم و چقدر وقت برای نوشتن کمتر دارم ! 

یه چیز دیگه اینجا بنویسم  چو از این کویر وحشت به سلامت گذشتی ، به شکوفه ها به باران ، برسان سلام مارا.....!
برمی گردم و دوباره مینوسیم! من هستم و خواهم بود! قول میدم!

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 12:45  توسط بهشاد   |